تبليغاتX
خلیفه

فکر می کنم نوروز یعنی:

"روز از نو روزی از نو"

نوروز مبارک!

+ خلیفه |

 

 

نمیدونم چی میخوام بگم! از اولش حس خوبی نسبت به ولنتاین نداشتم...

امسال فقط یک نفر ولنتاینو به من تبریک گفت و من هم فقط به همون یک نفر...

میگفت باید به جی افم تبریک بگم وگرنه ناراحت میشه اما...

میگفت باید به جی افم تبریک بگم وگرنه ناراحت میشه اما...

 

اما من کلا نمیفهمم...ولنتاین یعنی چی؟

نمیدونم یعنی غرب زدگی؟

یعنی تقلید؟

یعنی ضعف اجتماعی؟

یعنی عکس العمل نسبت به محدودیت ها؟

یعنی یه رسم قشنگ؟

یعنی ما خیلی همدیگرو دوست داریم؟

یا یعنی خیلی عاشقیم؟

.

ما که این همه برای عشق

آه و ناله دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

-که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

دریغ می کنیم؟

(شعر بی دروغ.قیصر)

.

عذر میخوام.

+ خلیفه |

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

 

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

 

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...

 

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

(قیصر)

  تقدیم به...تو

+ خلیفه |

...داود پیغمبر انگشتری داشت که بر آن حک شده بود: "همه چیز در گذر است".

وقتی انسان افسرده و گرفته باشد این کلمات خوشحالی می آورد و هنگامی که انسان خوشحال باشد این کلمات او را غمناک می کند.

یکی از این گونه حلقه ها را با حروف عبری به خود هدیه می کنم تا از عواطف مصون بمانم. همه چیز می گذرد زندگی هم در گذر است به هیچ چیز نباید علاقه مند شد.باید وجدان را آزاد گذاشت.بی نیازی در بی بند و باریست...

...هر گاه به فکر تهیه انگشتری بیفتم می دهم این جمله را رویش بکنند: "هیچ چیز از بین نمی رود" گمان می کنم که در حقیقت چیزی نیست نمی شود و همه چیز اثری از خود باقی می گذارد.کوچک ترین قدمی که برداریم در زندگی کنونی و حتی آینده مان اثر دارد.

آنچه در زندگی من گذشته بیهوده نبوده است.بدبختی ها و شکیبایی من در قلب مردمان نشسته است...

.

دو قسمت متفاوت از رمان "زندگی من" اثر "چخوف"

(این دو بیان از دو شخصیت متفاوت است: اولی از زبان همسر راوی در نامه ای برای تقاضای طلاق و دومی از زبان خود راوی در صفحات پایانی کتاب)

+ خلیفه |

نشسته بودم خلاصه ی گروه محکومانو می خوندم که رفتم تو فکر...صدای بلند نوحه ای که همسایمون گذاشته بود (باندش تو پیاده رو بود) رشته افکارمو پاره کرد...دیگه صداش نه گذاشت فکر کنم نه کتاب بخونم.تلویزیونو روشن کردم دیدم داره از غزه میگه و تروریست...دوباره رفتم تو فکر خواستم به معنی و مفهوم تروریست فکر کنم که همون مراحم قبلی رشته افکارمو از ته سوزوند...دست به سینه نشستم جلوی تلویزیونو فقط گوش دادم...و تا جایی که من متوجه شدم تروریست یعنی این:

راستی یه سوال:عباس تا کی قراره با احساس قافیه بشه؟

+ خلیفه |

در خماری خورشید می گذراندم زمستان بی برگیم را٬

مهلت ریشه هایم داشت می خشکید

و من بی اطلاع از خویشتن

در جیک جیک میچکاسو رازها در بستر آینده می دیدم...

.

باد پر از اسپند بوی بهاران داشت

دور سرم چرخید

مثل همیشه حس پوییدن دلم را مسخ خود میکرد...

آوند هایم داشت می ترکید از درد خماری ها...

.

چشم خماری داشت

دوشیزه ای که خانه ای پشت تلاطم ساخت

روزی کنارم بود

دوشیزه نقاش نقش مرا بر روی بومش زد...

 

بومی به دوشم بود.

 

+ خلیفه |

+ خلیفه |